|
|||
![]() با كفش و لباس افتاد روي تخت و زد زير آواز تا خيال سكينه را بتاراند. اما تصوير او به خيالش چسبيده بود و جدا نميشد. او را ميديد كه سلانه سلانه و سنگين با شكمي كه يك روز تا زايمانش مانده تا سر كوچه ميرود و دوباره از نو شروع ميكند. بلند شد رفت شير آب آشپزخانه را باز كرد و سرش را گرفت زير آب و همه شرشر آب را شنيد. سرش را به چپ و راست تكان ميداد تا آهنگ صداي آب تغيير كند. لپش را پر باد ميكرد و آب را فوت ميكرد. آب از كنار چانهاش ميرفت تا زير گلو سر ميخورد زير لباس و پوست سينه و شكمش را خنك ميكرد. شير را بست و رفت لباسش را عوض كرد. |
|||
![]()
|
![]()
|













