|
|||
![]() گويند ابليس به شهري درآمد كه مردماناش در قهر خداوند بودند. مرضها آكله بر تن ايشان درافتاده، گوشت سر و رويشان را آكل كرده و به هر سولاخي مار و كژدم فرو شده و ايشان همه عاجز اما بنميميرند. ابليس آمد و گفت مرا رسولي فرستاد تا شما را خلاصي دهم، دست به دعا برآوريد كه رسول هر كه باشد ابليس نباشد. بو كه برآييد از اين عفن. قيامتي از خلق برخاست. يكي ناله بر ميآورد، يك نهاني اشك ريختي كه زنده شديم و هر كسي به زاري انابه كردي. دست برآوردند كه اگر تو ما را خلاصي دهي ما را خدا تو باشي. گفت اي مردم مرده بوديت باز زندهتان كنم... |
|||
![]()
|
![]()
|













