|
|||
![]() و 1 بار ديگر براي سرهنگ احترام نظامي ميگذارم، اين بار درست. لبخند ميزند، اما نميخندد، با بالا دادن سينهاش غرورش را بيشتر ميكند و محكم احترام نظامي ميگذارد. دست دراز ميكنم ولي هواي سرد زمستان مشتم را پر ميكند و او خبردار محو و محوتر ميشود و من نميدانم چه كار كنم و خواننده ميخواند: خورشيد ميدرخشد ولي من نه، باران نقرهاي همه چيز را خواهد شست... و حالا من ماندهام و اتاق خالي. كنار پنجره ميروم، 1 لحظه سر ميگردانم تا شايد دوباره او را ببينم، ولي كسي نيست. به كوچه خلوت و تاريك نگاه ميكنم. آسمان شب. باد آرامي شاخههاي خشك درختها را تكان ميدهد. ماه نقرهاي. شبي كه تمامي ندارد. و ديگر هرگز نپرسيدم چرا خواند: شب بهخير، به هر روز و هر ساعت؛ شب بهخير به تمام آنچه در قلبت جريان دارد. |
|||
![]()
|
![]()
|













