|
|||
![]() بيرون برف ميبارد. سالهاست كه هيچ زمستاني اينطور نباريده. مهري، چمدان مادر را روي ميز غذاخوري گذاشته و دور و برش پر است از خرت و پرت. مادر لباس عروسياش را توي اين چمدان نگه ميداشت. حالا لباس افتاده روي يكي از مبلها. شكل زني كه از كمر چرخيده و سر و دستش را گذاشته است روي دسته مبل. به نظرم ميآيد سفيدي حرير دامن، چرك و كدر است. لباس آنقدر باريك و نازك است كه باورم نميشود روزي اندام مادر توي آن فرو رفته باشد. مثل كفني كه آن روز، بالا و پايين تنش، آنطور از روي آن پيدا بود. |
|||
![]()
|












