|
|||
![]() بابا مارتين با چنان چهره گرفته و غيظآلودي حرف ميزد كه نونوفر هراسان دور شد و ناراحت از اين كه باعث عصبانيت او شده است، به درون اتاق رفت. پيرمرد همچنان بگومگويش با دخترها را به ياد ميآورد و از جسارت آنها متعجب ميشد. چنين به نظرش ميآمد كه دخترانش او را دوست ندارند و دلشان ميخواهد كه او هميشه تنها بماند و چشمش به دست آنها باشد. مخصوصا از اين موضوع رنج ميبرد كه او را بچه فرض ميكردند و هي پاپياش ميشدند كه چه بايد بكند چه نبايد بكند... |
|||
![]()
|












