|
|||
![]() كبوتر ـ مادر به من گفت فرصت زندگي كم است. پايم را به زمين كوبيدم و از ته حنجره فرياد كشيدم:«به خدا راستش را ميگويم و هيچكدام مندرآوردي نيستند.» گربه ـ تيغي پريد پايين و آماده حمله شد. چشمهايش شعلهور بودند. كبوتر ـ مادر آخرين نگاه را به من انداخت و رسيد به برعسوس. |
|||
![]()
|












