|
|||
![]() سهراب روياي جهاني نو در سر دارد. او جهان كهن و فرمانروايان آن را به هيچ ميگيرد، افراسياب و كاووس را. سوداي آن را دارد كه مرد عمل، آن كه در ميدان دلاوري ميكند و پهلواني او معيار نام و بزرگي است، بر تخت بنشيند. اما سهراب پاك ترفندهاي جهان كهن و بازيهاي آن را نميشناسد و فاجعه از همينجا آغاز ميشود. |
|||
![]()
|












