|
|||
![]() پيرمرد كوتاه قد ريشبزي، دوباره پسپسكي از تاريكي مكان سرپوشيده بيرون آمد. او به چپ و راست خود نگاه ميكرد و دستهاي خود را حركت ميداد تا كاميون سنگيني را كه راهنمايي ميكرد، به طرف خود هدايت كند: دستهايش علامت ميداد:- كمي به راست... ايست... حالا مستقيم... آرامتر... به چپ... حالا فرمان را برگردان... و كاميون كه از پيرمرد عقبتر مانده بود، ناشيانه از پيادهرو رد ميشد... |
|||
![]()
|












