|
|||
![]() حس خطر چنان با آگاهي از واقعيت روزانه و همه آن چيزهاي قراردادي و مبتذل آميخته بود كه دكتر كوپروس را بيش از پيش سرحال و خوشحال ميكرد. اثرش مثل آن بود كه حسابي كافئين خورده باشد. دكتر كوپروس كه اهل شهر ‹‹سنيك›› در ايالت ‹‹فرزلاند›› بود بار ديگر وارد آمستردام شده بود. هميشه اولين سهشنبه هر ماه به آن شهر ميآمد. حالا ماه ژانويه بود و برحسب معمول پالتويي با يقه برگرداني از پوست حيوان دريايي پوشيده و براي جلوگيري از نفوذ برف، گالش به پا كرده بود... |
|||
![]()
|












