|
|||
![]() هيچوقت فراموش نميكنم لحظهاي را كه به قول معروف لحظه وداع از خانه كودكيهايم بود. مثل ابر بهار اشك ميريختم و از گريه من همه گريه ميكردند. سرم بر روي شانههاي مهربان مادرم بود و او مرا سخت در آغوش ميفشرد و نصايح خود را بار ديگر در گوشم ميخواند. صدايش بغضآلود بود و من ميدانستم براي آنكه من ناراحت نشوم خود را كنترل ميكند... |
|||
![]()
|












