|
|||
![]() در من. هزار ادويه زرد و سرخ ميجوشد: از هند، از حجاز. از چين و تبت و يونان و دورتر. از باستان. از تالارهاي بزرگ خدايجاي و دورتر. از روزهاي فلاخن و دورتر. از بامداد ازل و دورتر. از نيستي و هيچ. از آن خلاء كه خيالش هميشهوقت. مرا به حسرت روياي خويش ميخواند... |
|||
![]()
|












