|
|||
![]() وقتي هيچ پاياني بر خواستههايت نيست، وقتي براي رسيدن به هر چه در ذهن داري حتي عزيزترين كسان را وسيلهاي ميسازي براي به دست آوردنهايت، ديگر يقين پيدا ميكنم كه تو را نميشناسم، يا از همان ابتدا، خود را فريفته بودم. من اگرچه مثل تمام پيوندهاي از سر اجبار همراهت شدم، ولي خود را براي ساختن و با تو سر كردن متقاعد كرده بودم... اما آن را نيز از من دريغ كردي! ديگر نه به افق چشم ميدوزم و نه اشكي خواهم ريخت. من چشم انتظار طلوعي دوبارهام... طلوعي از افق تا بينهايت! |
|||
![]()
|
![]()
|













