|
|||
![]() استلا حركات او را با چشمانش دنبال ميكرد، بسختي نفسنفس ميزد، گويي هوا برايش كافي نبود. با صداي خفيفي كه به دشواري شنيده ميشد گفت: حالا معني زلزله را ميفهمم. حالا ميفهمم كه چه طور زمين زير پاي آدم دهان باز ميكند و همه چيز را در خود ميگيرد. |
|||
![]()
|
|
|||
![]() استلا حركات او را با چشمانش دنبال ميكرد، بسختي نفسنفس ميزد، گويي هوا برايش كافي نبود. با صداي خفيفي كه به دشواري شنيده ميشد گفت: حالا معني زلزله را ميفهمم. حالا ميفهمم كه چه طور زمين زير پاي آدم دهان باز ميكند و همه چيز را در خود ميگيرد. |
|||
![]()
|