|
|||
![]() سرمو بلند كردم ديدم اشكهاي صورتم بالش زير سرمو خيس كرده. اون شب آروم زير پتو به چيزهايي كه تو سرم بود فكر كردم و گريه كردم. بعد از يه ساعت براي خان عمو فاتحه خوندم و خوابيدم. صبح آماده شدم و رفتم دنبال مريم. با مريم رفتيم سر خيابون، بچهها همه جمع بودن. نازنين هم آمده بود. اون روز جمعه بود و خبري از خانم ملكي و خانم بختياري و... نبود. |
|||
![]()
|












