|
|||
![]() ـ من بدتر ار انسان قرون وسطايي هستم كه چاقوي وزاليوس بايد قرنها پيش، ابلهي مثل من را از زندان جسم آزاد ميكرد. ـ نه چاقوهاي او و نه حتي چاقوهايي تيزتر از آنها و اشعهي ليزر هم تاكنون نتوانستهاند امپراتوري پنهان خاطره را كشف كنند و نه موزين براي من واقعيتر است تا اين تصور كه همهي خاطرات من، حتي خاطراتي كه بعدها از او خواهم داشت، در قوطي كنسروي نگهداري خواهد شد؛ مادهاي خاكستري، به رنگ پشم يا مادهاي كرم رنگ اسفنجي و خلط مانند. و بعد مرا بوسيده بود و خواسته بودم چيزهاي ديگري را براي اين لبهاي طالب، جويا و مشتاق، من و من كنم، اما او دهانم، اين حراف ابدي را ؟ گاز گرفته بود و آنجا مانده بوديم تا اين كه فلق، با سر انگشتان سرخش، مجسمهي مسيح را در ساحل ديگر رودخانه روشن كرده بود. |
|||
![]()
|
![]()
|













