
اريك اريكسون (Erik Erikson)
اريكسون در سال 1902 در فرانكفورت متولد شد. مادرش به تنهايي از او مراقبت ميكرد تا اينكه با پزشك اطفال اريك يعني تئودور هومبرگر ازدواج كرد. سپس خانواده به كارلسروئه واقع در جنوب آلمان نقل مكان كردند و در آنجا سه خواهر اريك متولد شدند. او بعد از پايان تحصيلات متوسطه و قبل از ثبت نام در دانشگاه در رشته هنر، به مدت يك سال به سرتاسر اروپا سفر كرد. زماني كه در وين مشغول تدريس هنر بود با همسرش جون سرسون آشنا شد كه يك عمر با او همكاري ميكرد. در سال 1927 در مؤسسه روانكاوي وين، تحصيل در زمينه روانكاوي را شروع كرد و در زمينه روانشناسي كودك تخصص گرفت. او در اين مؤسسه از آموزشهاي آنا فرويد نيز بهرهمند شد. در سال 1933 اريك به ايالات متحده مهاجرت كرد و نام فاميلي خود را به اريكسون تغيير داد. او به مدت سه سال در دانشكده پزشكي هاروارد تدريس كرد و همچنين اولين تحليلگر كودك در بوستون شد. اريكسون در هاروارد شديدا تحت تاثير دوستياش با روث بنديكت، گرگوري بيتسون و مارگارت ميد كه هر سه انسانشناس بودند قرار داشت. اريكسون در دانشگاه ييل، بنياد منينگر، مركز مطالعات پيشرفته در زمينه علوم رفتاري در پائلو آلتو واقع در ايالت كاليفرنيا و بيمارستان ماونت زايون در سانفرانسيكو مقامهايي گرفت كه او در دانشگاه كاليفرنيا در بركلي كار ميكرد. او بعد از ترك دانشگاه بركلي و قبل از بازگشتن به هاروارد به مدت چندين سال بهصورت خصوصي كار ميكرد. كتاب مهم اريكسون جامعه و طفوليت نام دارد كه در سال 1950 منتشر شد. در اين كتاب مطالعه وسيعي در مورد افراد و فرهنگهاي مختلف انجام شده است. اين اثر برنده دو جايزه پوليتزر و جايزه كتاب ملي آمريكا شد. ديگر آثار او عبارتند از: «هويت: جواني و بحران» (1968)، «حقيقت گاندي» (1970)، «تكميل شدن چرخه زندگي» (1985)، اريكسون در سال 1994 از دنيا رفت.
اگر تا به حال در مورد بحران هويت صحبت كرده باشيد بايد قدردان روانشناس معروف، اريك اريكسون، باشيد كه اين واژه را ابداع كرد. توجه زياد اريكسون به مسئله هويت به دليل شرايط زندگياش بود. او محصول رابطه موقت مادر يهودياش، كارلا آبراهامسون، با يك مرد گمنام دانماركي بود. اريكسون در آلمان و با نام اريك هومبرگر بزرگ شد و نام فاميلياش را از ناپدرياش كه پزشك بود گرفت. در مدرسه به خاطر يهودي بودنش مورد تمسخر قرار ميگرفت و در كنيسه به خاطر ظاهرش كه به پدر دانماركياش رفته بود يعني بلندقدي و بلوندي و چشمهاي آبي، مورد تمسخر قرار ميگرفت. پس از تولد سه خواهر ناتنياش احساس غريبي بيشتري به او دست داد. در اواخر دهه سوم عمرش كه ميخواست شهروند ايالات متحده آمريكا شود، نام فاميلياش را به اريكسون تغيير داد؛ اريكسون يعني پسر اريك. زيرا ميخواست بگويد كه پسر خودش است. با اينكه اريكسون به مطالعه در مورد چگونگي شكلگيري هويت در دوره نوجواني توجه خاصي نشان ميداد، بزرگترين كمكي كه كرد اين بود كه نشان داد پرسش «من كه هستم؟» چندين بار در طول زندگي براي هر انساني مطرح ميشود. فرويد پنج دوره تكامل رواني را در طول زندگي از طفوليت تا دوران نوجواني توصيف كرد ولي اريكسون فراتر رفت و كل چرخه زندگي را از زمان تولد تا پيري در هشت مرحله «رواني – اجتماعي» توضيح داد، با به پايان رسيدن هر مرحله ما با بحران هويت روبرو ميشويم و در اين زمانها ميتوانيم تصميم بگيريم كه يا رشد كنيم يا دچار ركود شويم. اريكسون ميگويد هر انتخابي به يك سنگ بنا در ساختار شخصيت بزرگسالي ما تبديل ميشود. او با نشان دادن شدت و اهميت اين دورهها، اين باور غلط را كه زندگي بعد از سن بيست سالگي به ثبات ميرسد، از بين برد. اريكسون به يك دليل ديگر نيز شهرت دارد. با اينكه فرويد قبل از او مطالعات جامع خود را در مورد شخصيت لئوناردو داوينچي نوشته بود، اين كتاب اريكسون در مورد گاندي و لوتر بود كه ژانر جديدي را به نام «زندگينامه روانشناختي» يا استفاده از تحليل رواني در مطالعه زندگي انسانهاي مشهور، ايجاد كرد. او در شخصيت لوتر، بهترين نمونه بحران هويت را پيدا كرد كه در كتاب لوتر جوان: مطالعهاي با استفاده از تحليل رواني و تاريخ در مورد آن توضيح داده است.
چگونگي تغيير دركي كه ما از خودمان داريم يكي از مهمترين پرسشهاي روانشناسي است، چون هويت، يعني چيزي يا كسي كه هستيم يا اميدواريم كه باشيم، بسيار اساسي است. معمولا مردم كسي را كه در حال تجربه كردن بحران هويت است تحقير ميكنند زيرا معتقدند كه زندگي بايد يك روند عادي داشته باشد. اگر جامعه هركاري كه ميتواند انجام ندهد تا ما با موفقيت بحرانها را پشتسر بگذاريم نه فقط دچار بيماري روحي و رواني ميشويم بلكه تواناييهاي بالقوهمان را نيز از دست ميدهيم. مشكل زندگينامههاي روانشناختي اين است كه در اين نوع زندگينامهها در مورد دوران كودكي يك شخص و تأثير آن بر آينده او بيش از حد تاكيد ميشود. ولي اريكسون بين دوران كودكي سخت لوتر و پدر سلطهجويي كه داشت از يك طرف و شرايط زماني كه لوتر در آن زندگي ميكرد از طرف ديگر به شكل قانع كنندهاي ارتباط برقرار ميكند. اريكسون در كتاب خود نشان ميدهد كه بحرانهاي فردي لوتر نميتوانستند از تحولات اجتماعي كه در اطراف او اتفاق ميافتادند جدا باشند و اينكه ميتوان گفت، كل نهضت اصلاح ديني در واقع اين بود كه مشكلات فردي لوتر در سطحي جهاني حل شدند. به عنوان مثال اين خودآگاه لوتر بود كه او را هدايت كرد تا جايگاه كليسا را تغيير داده و در مقايسه با رابطه مستقيمي كه هر فرد ميتواند با خدا داشته باشد به كليسا مقام دوم را بدهد. اريكسون ميخواهد بگويد، روانشناسي از آن جهت اهميت دارد كه تاريخ اساسا در نتيجه روانشاسي افراد خلق ميشود.




