
هري هارلو (Harry Harlow)
هري ايزرائيل در سال 1905 در شهر فرفيلد واقع در ايالت آيوآ متولد شد. در كودكي بسيار جاهطلب بود و با هوشي كه داشت توانست وارد دانشگاه استانفورد شود. او در آنجا ابتدا مدرك كارشناسي و بعد دكترا گرفت و در سن 25 سالگي در دانشگاه ويسكانسين، پستي به او داده شد. در اين زمان بود كه او اسم فاميل خود را تغيير داد و با اينكه پيرو كليساي اسقفي بود شنيده بود كه ميگفتند ضد يهوديان ممكن است براي او مشكل ايجاد كنند. به همين دليل نام فاميلياش را از ايزرائيل به هارلو تغيير داد. طولي نكشيد كه هارلو آزمايشگاه خود را تاسيس كرد. او با محقق بهره هوشي، لوئيس ترمن و آبراهام مازلو كار ميكرد. هارلو در بيشتر طول زندگي حرفهاي در دانشگاه ويسكانسين كار ميكرد. هارلو در بيشتر طول زندگي حرفهاياش در دانشگاه ويسنكانسين كار ميكرد و تا سال 1974 استاد روانشناسي اين دانشگاه بود. او به رياست شاخه تحقيقات منابع انساني ارتش ايلات متحده قناعت كرده بود و در دانشگاه كورنل و دانشگاه نورث وسترن، سخنراني ميكرد. هارلو در سال 1972 از سوي انجمن روانشناسي آمريكا مدال طلا گرفتو در سال 1974 به توسان مهاجرت كرد تا استاد افتخاري دانشگاه آريزونا شود. همسر اول او كلارا مييرز در تحقيقاتي كه روي پستانداران انجام ميشد با او همكاري ميكرد ولي در سال 1946 از او طلاق گرفت. سپس هارلو با مارگارت كوئن (مارلو) ازدواج كرد و يك سال بعد از فوت مارگارت، در سال 1970 هارلو مجددا با كلارا مييرز ازدواج كرد. آنها صاحب سه پسر و يك دختر شدند. هارلو در سال 1981 از دنيا رفت.
در سال 1958 محقق پيشرو، هارلو، به عنوان رئيس انجمن روانشناسي آمريكا انتخاب شد. در همان سال براي ارائه مقالهاي در رابطه با آزمايشات اخيرش روي ميمونهاي رزوس به شهر واشنگتن دي سي رفت كه قرار بود در آنجا اجلاس سالانه اين انجمن برگزار شود. در دهه 1950 روانشناسي آمريكا تحت تاثير رفتارگرايان قرار داشت كه با آزمايشهاي متعدد روي موشهاي آزمايشگاهي ميخواستند نشان بدهند كه مغز پستانداران چطور توسط محيط شكل ميگيرد. هارلو و همسرش، مارگارت، خلاف نرم حركت كرده و روي ميمونها مطالعه كردند زيرا معتقد بودند ميمونها در مورد رفتار انسان اطلاعات بيشتري به ما ميدهند. هارلو كه با صراحت سخن ميگفت از به كار بردن واژههايي مثل «نزديكي» براي اشاره به عشق، خودداري ميكرد. او به مخاطبهايش ميگفت:
«عشق يك حالت شگفتانگيز، عميق، لطيف و ارزشمند است. به خاطر طبيعت صميمي و خصوصي عشق، بعضيها آن را موضوع مناسبي براي تحقيقات آزمايشگاهي نميدانند. ولي احساسات شخصي ما هرچه باشد وظيفهاي كه به عنوان روانشناس داريم تجزيه تمام ابعاد رفتار انسان و حيوان به عناصر تشكيلدهنده آن است. تا جايي كه به عشق و محبت مربوط ميشود روانشناسان در انجام وظيفه خود در اين زمينه ناكام بودهاند.»
تئوري رفتارگرايان اين بود كه انگيزه رفتار انسان غريزه اصلياش، مثل گرسنگي، تشنگي، قضاي حاجت، درد و غريزه جنسي هستند؛ از نظر رفتارگرايان، انگيزههايي مانند عشق و محبت در مقايسه با انگيزههاي ديگر، در درجه دوم قرار ميگيرند. در مكتب رفتارگرايي در تربيت كودك، «آموزش» از محبت مهمتر است. در آن زمان در مورد آنچه كه اكنون ما در مورد اهميت تماس فيزيكي با كودك ميدانيم شناخت زيادي وجود نداشت. مقاله هارلو با عنوان طبيعت عشق موجب شد كه طرز فكر مردم در اين زمينه تغيير كرده و برعكس شود. اين مقاله به اين دليل كه «ثانوي بودن عشق» را رد كرده بود به يكي از مشهورترين مقالههاي علمي تبديل شد. از آنجاييكه بچههاي انسان وقتي در معرض خطر قرار ميگيرند يا ميترسند به مادرشان ميچسبند هارلو ميخواست ببيند كه آيا بچه ميمونها هم وقتي ميترسند به مادر پارچهاي يا سيمي پناه ميبرند يا خير. همينطور بود چون بچه ميمونها بدون توجه به اينكه آيا مادر پارچهاي بود كه به آنها شير ميداد يا مادر سيمي، در زمان مواجهه با خطر به سمت مادر پارچهاي باز گشتند. علاوه بر اين هارلو متوجه شد ميمونهايي كه براي مدت طولاني (5 ماه) از مادر پارچهاي جدا شده بودند هنوز بلافاصله با برخورد با آن از خود واكنش نشان ميدادند. وقتي اين پيوند شكل ميگرفت به سختي فراموش ميشد. حتي ميمونهايي كه بدون مادر، بزرگ شده بودند، چه مادر واقعي و چه پارچهاي، بعد از گذراندن يكي دو روز سرگرداني و ترس به محض اينكه در كنار يك مادر پارچهاي قرار ميگرفتند با او انس گرفته و رابطه برقرار ميكردند. بعد از مدتي اين ميمونها رفتارهاي مشابه ميمونهايي را از خود نشان ميدادند كه از بدو تولد مادر پارچهاي داشتند. وقتي هارلو گفت كه عشق كور است قصد شوخي نداشت. او به اين نتيجه رسيده بود كه در كيفيت مادري يك مادر بدلي با يك مادر واقعي تفاوت زيادي وجود ندارد. به نظر ميرسيد كه بچه ميمون براي اينكه سالم و شاداب بزرگ شود فقط به وجود چيزي به نام مادر نياز داشت. ولي بعد معلوم شد كه اين ارزيابي نادرست بود. هارلو متوجه شد كه وقتي بچه ميمونهاي او بزرگ شدند با مشكلات زيادي روبرو شدند. آنها به جاي اينكه از خودشان واكنشهاي عادي نشان بدهند در اكثر مواقع ابتدا شديدا نسبت به چيزي علاقه نشان ميدادند و بعد با پرخاشجويي با آن برخورد ميكردند و كاغذ يا پارچههاي دم دستشان را پاره پاره ميكردند. اين ميمونها حتي در بزرگسالي هم بايد به چيزهاي نرم و خزدار ميچسبيدند و ظاهرا تفاوت ميان اشياء و موجودات زنده را تشخيص نميدادند. با اينكه ميتوانستند رابطه محبتآميزي با ساير ميمونها برقرار كنند تعداد كمي از آنها ميتوانستند به عنوان ميمونهاي بالغ جفتگيري كنند و آنهايي كه بچهدار ميشدند نميتوانستند به خوبي از بچههايشان مراقبت كنند. روشن بود كه چون مادرهاي بدلي نميتوانستند به بچه ميمونها پاسخ بدهند و اين ميمونها در انزوا بزرگ شده بودند از نظر اجتماعي عقبمانده بودند. آنها نميدانستند كه چه رفتاري درست و چه رفتاري نادرست است و در مورد ارتباط دوطرفه هيچ تجربهاي نداشتند. منتقدان ميگويند تمام كاري كه هارلو انجام داد اثبات علمي چيزي بود كه هركسي ميدانست يعني همين كه نوزادان و كودكان به همان اندازه كه به اكسيژن نياز دارند به برقراري يك رابطه عاطفي نيز احتياج دارند. ولي وظيفه اثبات صد در صد آنچه كه همه ما ميدانيم، بر عهده روانشناسي تجربي است و اين آزمايشهاي هارلو بود كه شيوه اداره مهدكودكها و نهادهاي خدمات اجتماعي كودكان را متحول كرد. آنچه كه ابتدا مخالفت با نظريه غالب در مورد تربيت كودك محسوب ميشد حالا به واقعيت تبديل شده است. براي اينكه در مورد زندگي هارلو، داستان طلاقش، مرگ همسر دومش، ازدواج مجددش، اعتياد او و ويژگيهاي او به عنوان يك پدر اطلاعات بيشتري به دست بياوريد ميتوانيد به كتاب «دبورا بلوم» با عنوان عشق در گون پارك: هري هارلو و دانش محبت رجوع كنيد. گون در انگليسي به معناي آدم خشن است، اين اسم برگفته از آزمايشگاه هارلو در دانشگاه ويسكانسين بود. خيليها فكر ميكردند اين اسم يعني گون پارك، برازنده هارلو بود زيرا ديدگاههاي ضد فمينيستي داشت و آزمايشهايش ظالمانه و خشن بودند. هارلو تصوير هولناكي از خود به جا گذاشته بود.




