ورود به سايت

هوارد گاردنر (Howard Gardner)

گاردنر در سال 1943 متولد شد. پدر و مادرش از پناهندگان حكومت نازي آلمان بودند، گاردنر ابتدا براي تحصيل در رشته تاريخ وارد دانشگاه هاروارد شد. بعد از يك سال تحصيل در دانشكده اقتصاد لندن در سال 1966 در دوره دكتراي روانشناسي رشد، وارد دانشگاه هاروارد شد و بعد به عضويت تيم تحقيقاتي پروژه «زيرو» (يك مطالعه بلند مدت در زمينه رشد هوش و خلاقيت انسان) درآمد. علاقه‌مندي او به شناخت انسان به دليل آموزش‌هاي استادش، اريك اريكسون بود. گاردنر در حال حاضر استاد شناخت و آموزش در دانشكده آموزش دانشگاه هاروارد، استاد حق‌التدريسي عصب‌شناسي در دانشكده پزشكي دانشگاه بوستون و يكي از مديران پروژه «زيرو» است. او تا به حال مدارك افتخاري و جوايز زيادي كسب كرده است. ساير كتاب‌هاي او عبارتند از: «ذهن مكتب نديده»، «بچه‌ها چطور فكر مي‌كنند» و مدرسه‌ها چطور بايد آموزش بدهند»، «هوش‌هاي چندگانه: كاربرد تئوري در عمل»، «ذهن منضبط: فراتر از اطلاعات و تست‌هاي استاندارد»، «تغيير ذهن‌ها: هنر و علم تغيير ذهن خود و ديگران».

20 سال پيش وقتي هاروارد گاردنر استاد دانشگاه هاروارد كتاب «چارچوب‌هاي ذهن: تئوري هوش‌هاي چندگانه» را نوشت، عموم مردم فكر مي‌كردند كه مي‌توان با استفاده از آزمون سنجش هوش، بهره هوشي افراد را سنجيد. اگر در اين آزمون‌ها كسي رتبه بالايي مي‌گرفت به اين معني بود كه فرد باهوشي است و فرصت‌هاي خاصي در زندگي دارد و اگر رتبه‌اش پايين بود به اين معنا بود كه فرد، گيرايي كندي دارد و فرصت‌هاي كمتري در اختيارش قرار مي‌گيرد. كتاب گاردنر اين ايده را گسترش داد كه هوش منطقي رياضي يا هوش عمومي كه معمولا از طريق تست هوش سنجيده مي‌شود معيار مناسبي براي سنجش قابليت‌هاي يك شخص نيست. تست هوش شايد در پيش‌بيني موفقيت شما در موضوعات درسي مدرسه مؤثر باشد ولي در اندازه‌گيري توانايي شما در نوشتن يك سمفوني، برنده شدن در يك رقابت سياسي، برنامه‌نويسي كامپيوتر يا يادگيري يك زبان خارجي چندان قدرتمند عمل نمي‌كند. گاردنر به جاي پرسيدن اين سوال كه: «شما چقدر باهوش هستيد» پرسش عاقلانه‌تر «هوش شما چطور است؟» را مطرح مي‌كند. ما به طور غريزي مي‌دانيم كه نحوه درس خواندن ما در مدرسه تعيين‌كننده ميزان موفقيت ما در زندگي نيست و هركدام از ما خيلي از آدم‌هاي باهوش را مي‌شناسيم كه در زندگي به جايي نرسيده‌اند و به راحتي نمي‌توان باور كرد كه موفقيت شخصيت‌هايي مثل موزارت، هنري فورد، گاندي يا چرچيل صرفا در نتيجه بهره هوشي بالايشان بوده است. كتاب «چهارچوب‌هاي ذهني» اين ايده را در مورد هوش ارائه مي‌دهد كه همه ما به شكل‌هاي متفاوتي باهوش هستيم و موفقيت در نتيجه پالايش و استفاده مكرر از استعدادهايي است كه از آنها برخورداريم. گاردنر مدعي است كه همه انسان‌ها از تركيب منحصر به فرد هفت نوع هوش بر برخوردارند كه از طريق آنها با دنياي اطرافشان ارتباط برقرار كرده و آرزوهايشان را برآورده مي‌كنند. در آموزش سنتي، دو مورد از اين «چهارچوب‌هاي ذهني» ارزشمند تلقي مي‌شوند، سه مورد هستند كه معمولا با هنر در ارتباطند و دو مورد كه گاردنر آنها را «هوش شخصي» مي‌نامد.

هوش زباني: اين نوع هوش شامل درك زباني، توانايي يادگيري زبان‌هاي جديد و استفاده از زبان براي رسيدن به اهداف خاص مي‌شود. كساني كه هوش زباني بالايي دارند در تشويق كردن ديگران يا داستان‌گويي مهارت دارند و مي‌توانند از شوخ‌طبعي به نفع خود استفاده كنند.

هوش منطقي رياضي: اين هوش به ظرفيت تحليل مشكلات، حل مسائل رياضي و نگاه علمي داشتن به موضوعات مختلف، مربوط مي‌شود. به بيان گاردنر اين نوع هوش شامل توانايي تشخيص الگوها، استدلال قياسي و تفكر منطقي مي‌شود. اين هوش در كنار هوش زباني همان چيزي است كه تست‌هاي هوش مورد سنجش قرار مي‌دهند. هوش منطقي رياضي اغلب در ميان دانشمندان، محققان، رياضي‌دان‌ها و... به چشم مي‌خورد.

هوش موسيقي: كساني كه از هوش موسيقي برخوردار هستند در واقع در قالب اصوات، ريتم‌ها و الگوهاي موسيقي فكر مي‌كنند و مهارت اجرا، نوشتن و لذت بردن از الگوهاي موسيقي را دارند. موسيقي‌دان‌ها، افرادي كه براي مناسبت‌هاي مختلف موسيقي‌هاي مناسب را انتخاب مي‌كنند، خوانندگان، آهنگ‌سازان و منتقدان موسيقي از جمله كساني هستند كه از هوش موسيقي برخوردارند.

هوش بدني جنبشي: اين نوع هوش شامل توانايي كنترل و هماهنگ كردن حركات فيزيكي مي‌شود. اين مي‌تواند زبان بدن، پانتوميم، بازيگري و انواع ورزش‌ها را دربربگيرد. هوش بدني جنبشي ظاهرا در ورزشكاران، هنرپيشه‌ها، شعبده‌بازها و ژيمناست‌ها به چشم مي‌خورد ولي در حرفه‌هايي كه در آنها تعادل و هماهنگي نقش حياتي دارند، مثل آتش‌نشاني، هم ديده مي‌شود.

هوش بصري: هوش بين فردي به توانايي درك اهداف، انگيزه‌ها و آرزوهاي ديگران مربوط مي‌شود، اين نوع هوش در برقراري رابطه با ديگران بسيار مهم است. معلمان، بازارياب‌ها، فروشنده‌ها و... نمونه‌هايي از افرادي هستند كه هوش بين فردي بالايي دارند.

هوش درون‌فردي: اين نوع هوش به معناي توانايي درك خودمان و احساسات و انگيزه‌هايمان است. هوش درون‌فردي به ما كمك مي‌كند تا خودمان را بهتر بشناسيم و به اين ترتيب بتوانيم زندگي‌مان را بهتر مديريت كنيم. نويسندگان و فيلسوف‌ها معمولا از اين هوش برخوردار هستند.

اكثر مردم نمي‌دانند كه تست هوش بيش از 100 سال است كه وجود دارد و اولين تست‌هاي هوش توسط دو روانشناس فرانسوي به نام‌هاي آلفرد بينت و تئودور سايمون در سال 1905 ابداع شدند. تست هوش يك روش ساده و كم هزينه براي تعيين شايستگي تعداد زيادي از مردم بوده و به خوبي در ميان مردم جا افتاده است. تا زماني كه مردم احساس كنند ارزش واقعي‌شان شناخته نشده است همچنان ايده هوش‌هاي چندگانه مورد توجه قرار خواهد داشت. آنچه در نهايت اهميت دارد اين نيست كه يك تست هوش عالي ايجاد شود بلكه مهم اين است كه به توانايي‌هايمان باور داشته باشيم و آنها را تقويت كنيم. گاردنر اين را «توانايي حل مشكلات دور و بر» مي‌داند. انسان‌هايي كه نزد ما بيشترين احترام را دارند افرادي هستند كه به طريق خاصي باهوش هستند و شيوه فكر كردن و عمل كردن خود را تا حد بسيار زيادي بهبود بخشيده‌اند. اين افراد بيشتر از قدرت «قضاوت» برخوردار هستند تا هوش. در نتيجه درسي كه كتاب گاردنر به ما مي‌دهد شايد اين باشد كه ما نبايد نگران شيوه سنجش ميزان هوش‌مان توسط يك تست باشيم، چون افراد واقعا باهوش كساني هستند كه دقيقا مي‌دانند در چه كاري استعداد دارند و در زندگي از آن استفاده مي‌كنند. ميان برخورداري از قدرت ذهني، جسمي يا اجتماعي و به كارگيري آنها در راه رسيدن به موفقيت، تفاوت زيادي وجود دارد.