
ملاني كلاين (Melanie Klien)
كلاين در سال 1882 در يك خانواده طبقه متوسط در حومه شهر وين متولد شد. او كوچكترين فرزند در ميان چهار فرزند خانواده بود. روياي دوران نوجوانياش اين بود كه در رشته پزشكي درس بخواند ولي ازدواج او در سال 1903 با يك شيميدان به نام آرتور كلاين به تجربه تحصيل او در دانشگاه خاتمه داد. در سال 1910 كلاين مجبور شد به خاطر شغل آرتور به بوداپست برود و در آنجا بود كه با آثار زيگموند فرويد آشنا شد و براي اولين بار توسط ساندرا فرنتسي مورد تحليل رواني يا همان روانكاوي قرار گرفت. كلاين در سال 1918 در كنگره روانكاوي كه در بوداپست برگزار شد با فرويد ملاقات كرد. او پس از جدايي از همسرش با سه فرزندش به برلين رفت و در آنجا كارل آبراهام را كه يك روانكاو بود به عنوان مرشد خود انتخاب كرد. سپس در سال 1926 به لندن رفت و مابقي عمرش را در آنجا گذراند. از جمله مصيبتهاي زندگي كلاين، مرگ برادرش آمانوئل و خواهرش، سيدوني، بود كه خيلي به آنها علاقه داشت. هر دو آنها در جواني از دنيا رفتند و در سال 1935 پسرش هانس را نيز از دست داد. دخترش مليتا كه او هم يك روانكاور شد يكي از سرسختترين مخالفينش بود. كلاين در بيشتر طول عمر خود دچار افسردگي و اضطراب بود. آثار او عبارتند از: «روانكاوي كودكان»، «روايت تحليل يك كودك»، «عشق، گناه و جبران» و بعضي از آثار ديگر، او در سال 1980 از دنيا رفت.
پيش از فرويد مردم فكر ميكردند دوران كودكي فقط دوران شادي است. خشم، نااميدي، غم يا بيحوصلگي كودكان به عوامل فيزيكي ارتباط داده ميشد و زندگي عاطفي كودكان جدي گرفته نميشد. ولي فرويد نشان داد كه كودكان تضادهاي جدي را تجربه ميكنند و همين تضادها هستند كه در بزرگسالي به شخصيتشان شكل ميدهد. ملاني كلاين از همان نقطهاي كه فرويد كارش را رها كرده بود زيرشاخهاي در روانكاوي ايجاد كرد كه به اولين ماههاي زندگي اختصاص دارد. ساير روانشناسان مانند: آنا فرويد، قبلا روي كودكان كار كرده بودند ولي كلاين با تاكيد روي حيات ذهني، از جمله خيالپردازي، دفاع و اضطرابهاي كودك، بخش جديدي را در اين حوزه ايجاد كرد. او اعتقاد داشت كه شيوه سازگاري كودك با محيط، الگويي براي زمان بزرگسالياش ايجاد ميكند و بر توانايي او براي ابراز عشق و داشتن ويژگيهايي مانند حسادت و قدرشناسي تاثير ميگذارد.
كلاين هرگز به دانشگاه نرفت و قبل از اينكه يك روانكاو شود سه فرزند داشت. اما با وجود اين شروع دير، طرفداران متعصبي پيدا كرد كه «كلايني» نام داشتند و در دهه 1940 يك جنگ علمي را عليه كساني كه طرفدار نظريههاي فرويد بودند، از جمله آنا فرويد به راه انداختند. مخالفان كلاين توانستند مدت زيادي او را در حاشيه نگه دارند ولي علاقهمندي به آثار او مجددا در مردم ايجاد شد. به هر حال تاثير كلاين روي روانشناسي كودك، انكارناپذير است. كودك در دو سال اول زندگي نسبت به خوردن، قضاي حاجت و تكرار بعضي رفتارها، حركات يا داستانها، دچار وسواس فكري ميشود يا تمايلات خاصي از خود نشان ميدهد. ما به عنوان افراد بالغ ميدانيم كه اين وسواسهاي فكري، رواننژندي محسوب ميشوند ولي آنها را به عنوان بخشي از نياز كودك به تامين امنيت ميپذيريم. كلاين مينويسد شكلگيري گرايشات رواننژاندانه يا اضطراب در كودك فقط به اين خاطر است كه ميخواهد از خود شكنندهاش مراقبت كند. حالت افسردگي در واقع شروع بلوغ است، به اين خاطر كه در اين زمان كودك در شناخت احساسات و دنياي اطرافش مهارت بيشتري پيدا ميكند. معمولا وقتي شخصيت كودك شكل ميگيرد و بهتر ميتواند خودش را با واقعيت تطبيق بدهد واكنشهاي دفاعي يا اختلالات رواننژندانه در او كم ميشود. ولي چگونه رها شدن ما از حالات افسردگي و اسكيزوئيد در كودكي برايمان الگويي ايجاد ميكند كه در بزرگسالي بر اساس همان الگو با احساس افسردگي يا اسكيزوئيد برخورد ميكنيم. حالتهاي منفي اوليه ميتوانند در زمان بعضي از رويدادها در بزرگسالي مجددا فعال شوند. به عنوان مثال، سوگواري در زمان فوت يك فرد فقط به خاطر غم از دست دادن او نيست بلكه به محروميتهاي دروني ما نيز مربوط ميشود. بنابراين از نظر كلاين براي برخورداري از سلامت رواني در بزرگسالي، شكلگيري يك خود قدرتمند در كودكي، حياتي است.
اگر كودك بتواند در دوران طفوليت به طور كامل به مادرش ابراز محبت كند ميتواند در بزرگسالي از زندگي لذت برده و از عشق برخوردار شود. ولي از نظر كلاين بعضي از كودكان نسبت به بعضي ديگر پرخاشگري و حرص بيشتري دارند هنگامي كه احساس كنند نيازهايشان تامين نشده است نسبت به مادر خود كينهورزي ميكنند. احساس حسادت باعث ميشود كودك از حمايت و توجهي كه دريافت ميكند كمتر لذت برده و كمتر احساس قدرشناسي داشته باشد. كلاين ميگويد اين نوع بچهها در بزرگسالي افراد حسودي ميشوند. در مقابل بچههايي كه ميتوانند ويژگيهاي والدينشان را كسب كنند اساسا ديدگاهشان در مورد زندگي مثبت و همراه با قدرشناسي است. اين افراد، وفادار هستند، داراي اعتقادات پايداري هستند و عموما از شخصيت خوبي برخوردارند. كلاين مينويسد حتي اگر كودك در محيطي قرار داشته باشد كه در آن محبت و حمايت وجود دارد نميتوان از شكلگيري احساس نفرت در او جلوگيري كرد ولي اين محيط به كودك امكان ميدهد كه اين احساس را به خوبي مديريت كند. در مقابل، كودكاني كه نيازهايشان تامين نشده باشد ممكن است مابقي عمر خود را صرف جستجوس چيزهاي بيروني كنند تا محروميتهاي درونيشان را جبران كنند يا شايد مجبور شوند خشمي را كه هرگز نتوانستند رفع كنند، ابراز كنند. چه همه ايدههاي كلاين را بپذيرند و چه نپذيرند نميتوان انكار كرد روابطي كه ما با والدين و خواهرها و برادرهايمان داريم حتي اگر خوب باشند اكثرا پيچيدهاند و نبايد بلافاصله اين فرض را رد كنيم كه خيلي از نگرشها و دغدغههاي ما در اولين ماههاي زندگيمان شكل گرفتند. از نظر كلاين در اين زمان تعامل ميان تمايلات طبيعي و محيط. شخصيتمان را طوري ميسازند كه به يك فرد راضي يا ناراضي تبديل ميشويم. از نظر بعضي كلاين ايدههاي زيادي را معرفي ميكند كه علت عميقترين نيازها و علايقمان را توضيح ميدهند و از نظر عدهاي ديگر كتاب او نامفهوم است. تفسيري را كه او در مورد اسكيزوفرني، افسردگي روانشيدايي، در كودكان ارائه ميكند بايد با ديد انتقادي بررسي كرد، امروزه اين شرايط به جاي اينكه توسط روانكاوي سنجيده شوند بيشتر توسط علوم مغزي بررسي ميشوند. براي درك سبك نگارش كلاين بايد كمي وقت گذاشت ولي با اينكه او تحصيلات دانشگاهي نداشت متفكر عميقي محسوب ميشود. روشن است كه كتاب او بر اساس كودكي خودش شكل گرفته و دخترهايش زمينه خوبي را براي آزمايش ايدههايش فراهم كردهاند. درست همانطور كه در مورد فرزندان روانكاوان اكثرا صادق است فرزندان كلاين نيز از اين مسئله ناراضي بودند.




