
ميلتون هایلند اريكسون (Milton Hyland Erickson)
اريكسون در سال 1901 در شهر اوروم واقع در ايالت نوادا در يك خانواده پرجمعيت متولد شد. او دچار كوررنگي و خوانشپريشي بود و نميتوانست تفاوت نتهاي موسيقي را تشخيص بدهد. وقتي كودك بود، خانوادهاش به ويسكانسين نقل مكان كرده و در آنجا مزرعهاي برپا كردند. پدرش مزرعهدار بود و به كشاورزي و دامپروري اشتغال داشت. وي از كودكي سعي ميكرد در مواجهه با مشكلات مختلف به گونهاي ديگر به آنها بنگرد، به طوريكه هميشه از ابعاد مختلف به خصوص از طريق مقاومتي كه در سوژه ايجاد ميگشت با آن برخورد مينمود كه به اين پديده «فكر معكوس» ميگويند. وي در طول زندگياش حتي در زمان كودكي كارهاي خارقالعادهاي از خود نشان داد، طوريكه حتي برادرها و خواهرهاي بزرگترش نيز از او به عنوان يك نابغه ذهني ياد ميكردند. در سن 18 سالگي بيماري (ام اس) وجود او را دربرگرفت و باعث زمينگير شدنش شد. اما اريكسون كه همزمان صاحب يك خواهر شده بود، با پيروي (مدل برداري) از اين نوزاد توانست سلامتي و توانايي جسمانياش را به راحتي و در كمتر از يك سال دوباره بازيابد. اريكسون در دانشگاه ويسكانسين روانشناسي خواند و در همانجا هيپنوتيزم كردن را ياد گرفت. پس از آن به رشته پزشكي روي آورد و در اين رشته، دكتراي خود را گرفت و به علت علاقهمندي به سيستم رواني، در رواندرماني و حتي نورولوژي نيز به درجهي دكترا رسيد. وي در اوايل زندگياش و پس از تحصيلاتش به شهرهاي مختلفي سفر كرد و در سمتهاي گوناگوني، در تيمارستانها و بيمارستانهاي عصبي فعاليت كرد او با خانم اليزابت اريكسون ازدواج كرد و علاوه بر سه فرزندي كه از ازدواج قبلياش داشت صاحب پنج فرزند ديگر شد. و سرانجام به فنيكس، محل تولد خود بازگشت و مشغول به درمان، تنها از طريق استراتژي و برنامهريزياي كه از ابداعات خود وي بود، شد. موفقيت او چنان چشمگير بود كه از همه نقاط آمريكا به سراغش ميآمدند و كساني كه نتوانسته بودند هيچ درمانگر خوبي را بيابند و از همه جا نااميد گشته بودند، با مراجعه به وي، به نتيجه دلخواه خود و به يك درمان واقعي ميرسيدند. او عليرغم ثروت قابل توجهاش، در منزلي ساده در فنيكس زندگي ميكرد و محل كارش همواره در منزل خودش قرار داشت، مخصوصا كه سعي ميكرد بيمارانش با نوع زندگي وي كه در خانوادهاي متوسط بود، آشنا شوند. خانوادهاي كه در آن، اعضاي خانواده نسبت به هم احترام خاصي داشتند و هر شخص مسئوليت خاص خود را به عهده داشت. براي ميلتون اريكسون مهم بود افرادي كه به وي مراجعه ميكنند، شاهد اين ارتباط باشند. هرچند كه بيماري (ام اس) در سن60 سالگي ديگر بار به سراغش آمده بود و مانع نوشتن وي ميشد، خودش نيز زياد مايل به نوشتن نبود. با اين همه، شاگردانش گفتهها و سمينارهايش را روي كاغذ ميآوردند و بنابراين صدها مقاله از خود بر جاي گذاشت. از شاگردان وي ميتوان به جي هالي و گريگوري بتسون اشاره كرد. علاوه بر درمانهاي استراتژيكي كه از طريق او به دنياي درمان اختلالات رواني وارد شده بود، متافور نيز كه قسمت ديگري از بخشهاي درماني اختلالات ذهني است، توسط وي شكل گرفت. براي وي ايجاد يك متافور در هر لحظه و هر موقعيتي امكانپذير بود و بدين ترتيب توسط متافور كه نوعي درمان از طريق ايجاد داستاني غيرواقعي و حتي يك تشابه ساخته شده بود، تأثيرات بسيار زيادي بر روي مشكل فرد ميگذاشت. او در سال 1980 درگذشت. خاكستر او را روي كوههاي اسكوآ پيك در ايالت فينيكس پخش كردند زيرا اريكسون اغلب به بيمارانش ميگفت به عنوان بخشي از روند درمان از آن كوهها بالا بروند.
راز موفقيت اريكسون، داستانهاي آموزندهاش بود، نه داستانهاي تخيلي بلكه داستان زندگي خود او يا ساير بيمارانش كه مفهوم خاصي براي مشكل بيمار موردنظر داشتند. اين داستانها معمولا از يك عامل شوكهكننده يا غافلگيري برخوردار بودند و به شكلي تنظيم ميشدند كه در يك لحظه خاص بيمار بتواند از چرخه هميشگي افكارش خارج شده و نكتهاي را درك كند. اريكسون به جاي اينكه بگويد: «من ميدانم اشكال كار در كجاست، بايد اين كار را انجام دهي.» به بيمارش اجازه ميداد پيام لازم را از داستان بگيرد، به شكلي كه بيمار فكر ميكرد خودش به راهحل مشكلش رسيده است. اريكسون وقتي روي بيمارانش كار ميكرد به جاي پيدا كردن سوابق مختلف بيمار به ايجاد علاقه اولويت ميداد. او با توجه به زبان بدن، تنفس و حركات كوچك صورت بيمار متوجه واكنش او نسبت به داستانهايش ميشد. در يك تابستان اريكسون براي تامين هزينه دانشگاه خود، خانه به خانه ميرفت و كتاب ميفروخت. او با يك كشاورز روبرو شد كه علاقهاي به كتاب خواندن نداشت و فقط به فكر پرورش خوكهايش بود. وقتي اريكسون از خير فروش كتاب به آن كشاورز گذشت شروع كرد به نوازش خوكها، او كه خود در يك مزرعه بزرگ شده بود ميدانست خوكها از آن كار خوششان ميآيد. كشاورز از اين كار اريكسون خوشحال شد و گفت: «هركسي كه خوكها را دوست دارد و ميداند كه چطور پشت آنها را نوازش كند، كسي است كه من ميخواهم بيشتر با او آشنا شوم.» او اريكسون جوان را به شام دعوت كرد و سپس چند كتاب از او خريد. اريكسون اين داستان را تعريف ميكند تا نشان بدهد هركاري كه ما انجام ميدهيم نوعي برقراري ارتباط با ديگران است و ما نميتوانيم ارتباط برقرار نكنيم. هنگام قضاوت، مانند آن كشاورز بايد اجازه بدهيم ذهن ناخودآگاهمان نقشي داشته باشد، احساسات و الهامات ما معمولا درست هستند و ما بايد «كل» وضعيت را در نظر بگيريم. يكي ديگر از تكنيكهاي اريكسون انعكاس بود. اريكسون از طريق همكاري كردن با بيمار او را بيشتر متوجه نحوه رفتارش ميكرد. اغلب وقتي اشخاصي به اريكسون مراجعه ميكردند كه مشكل اعتياد داشتند يا در مورد خاص نميتوانستند خودشان را كنترل كنند اريكسون به آنها نميگفت كه آن عادت بد را كنار بگذارند بلكه از آنها ميخواست با شدت بيشتري آن را دنبال كنند. وقتي يك نفر به او مراجعه ميكرد و ميگفت ميخواهد وزن كم كند يا سيگار را ترك كند اريكسون نميگفت هيچكدام از اين كارها را كنار بگذارد، بلكه به او دستور ميداد، غذا، شيريني يا سيگار خود را از فروشگاه محل خريداري نكند، بلكه به فروشگاهي در يك مايل دورتر مراجعه كند تا رفت و آمدهاي مكرر در اين مسير باعث شود كه فرد در رفتار خود تجديد نظر كند. اگر از شيوه كاري اريكسون فقط بتوان يك نكته آموخت، آن نكته اين است كه در درون هريك از ما كسي وجود دارد، كه ميداند. او عقيده داشت كه در درون همه ما يك هسته سالم و قدرتمند وجود دارد و هيپنوتيزم ابزار مفيدي است كه كمك ميكند اين هسته دروني بتواند ما را هدايت كند. اريكسون اين مسئله را از طريق تعريف داستاني از دوران كودكي خود نشان ميدهد. يك روز يك اسب وارد زمين آنها شد كه سرگردان در آنجا ميچرخيد. كسي نميدانست مالك آن اسب كيست و هيچ نشانهاي هم نداشت. ميلتون تصميم گرفت كه سوار اسب شود و او را تا سر جاده هدايت كند ولي به جاي اينكه دنبال مالك بگردد، اجازه داد كه اسب او را هدايت كند. وقتي كه اسب به ملك صاحبش بازگشت آنها از اريكسون پرسيدند كه از كجا ميدانست كه اسب به آنها تعلق دارد. ميلتون پاسخ داد: «من نميدانستم، اسب ميدانست. تنها كاري كه من كردم اين بود كه اسب را در جاده نگه دارم.» البته اسب همان ذهن ناخودآگاه ماست كه اگر در حالت خلسه به آن دست پيدا كنيم ميتواند هر مشكلي را حل كند و ما را به خود حقيقي و قدرتمندمان بازگرداند. اريكسون اعتقاد داشت كه اكثر محدوديتهاي ما از طرف خودمان به ما تحميل شدهاند و موانعي كه سر راه ما قرار دارند توسط ذهن هوشيارمان ساخته شدهاند. اگر ما به محتواي ذهن ناهوشيارمان دسترسي پيدا كرده و از نو به آن شكل بدهيم، ميتوانيم زندگي خود را نيز تغيير بدهيم. ما ميتوانيم تصميم بگيريم با استفاده از اطلاعاتي كه به واقعيت نزديكتر هستند در برنامه ذهنيمان تغييراتي ايجاد كنيم يا اينكه با استفاده از الگوهاي فكري منفي و اشتباه خودمان را گرفتار كنيم. اريكسون انسان را يك گونه داستانگو ميدانست، يك داستان، قصه يا حكايت هميشه مؤثرترين روش براي بيان ايدهها و اطلاعات به منظور ايجاد تحول در زندگي و اصلاح فردي است.




