
ويليام جيمز (WilliamJames)
ويليام جيمز در سال 1842 در شهر نيويورك متولد شد. او فرزند ارشد هنري و مري جيمز بود و در يك خانواده پنج نفره با آسايش و آزادي بزرگ شد. پدر مرفهاش عميقا به الهيات و عرفان، خصوصا به نوشتههاي ايمانوئل سوئدنبورگ علاقهمند بود. در سال 1855 خانواده او به اروپا مهاجرت كرد و جيمز در مدارس فرانسه، آلمان و سوييس درس خواند و علاوه بر آموختن چندين زبان از موزههاي مختلف اروپا ديدن كرد. در سال 1860 بعد از بازگشت به ايالات متحده يك سال و نيم نزد ويليام موريس هانت به آموختن نقاشي مشغول شد ولي سرانجام تصميم گرفت وارد دانشگاه هاروارد شود. ابتدا به تحصيل در رشته شيمي مشغول شد ولي بعد تغيير رشته داد و به پزشكي روي آورد. در سال 1865 فرصت پيدا كرد كه همراه طبيعتشناس مشهور، لوئيس آگاسي به يك سفر علمي اعزام شود ولي به علت دوري از خانواده، رنج شديد فراق از خانه، افسردگي و يك دوره بيماري نتوانست به اين سفر برود. در سال 1867 به آلمان رفت و زير نظر هرمن فون هلمولتس به مطالعه فيزيولوژي پرداخت و با متفكران و ايدههاي حوزه جديد روانشناسي آشنا شد. دو سال بعد جيمز به هاروارد بازگشت و سرانجام در سن 27 سالگي مدرك پزشكي گرفت. او بعد از فارغالتحصيلي از هاروارد در پي يك شكست عاطفي مدت سه سال از مطالعه و كار مفيد بازماند و در سال 1872 در سن 30 سالگي براي اولين بار به تدريس فيزيولوژي در دانشگاه هاروارد پرداخت. در سال 1875 شروع به ارائه دورههاي روانشناسي كرد و علاوه بر اين اولين آزمايشگاه روانشناسي تجربي را در آمريكا تاسيس كرد. در همان سالي كه كار نوشتن كتاب «اصول روانشناسي» را شروع كرد يعني سال 1878 با آليس هاو گيبونز كه معلم يك مدرسه در بوستون بود ازدواج كرد. آنها صاحب 5 فرزند شدند. در سفري كه زيگموند فرويد و كارل يونگ به آمريكا داشتند جيمز با آنها ديدارهايي داشت. از ميان دانشجويان مشهور او ميتوان به كارشناس علوم آموزشي، جان دويي و ادوارد تورندايك كه روانشناس بود اشاره كرد. آثار مشهور جيمز عبارتند از: «باورطلبي»، «تنوع تجارب ديني»، «پراگماتيسم». جيمز در سال 1910 در خانه تابستانياش واقع در نيو همپشير درگذشت.
ويليام جيمز به عنوان بزرگترين فيلسوف آمريكا شهرت دارد. همچنين جيمز در كنار ويلهلم وونت به عنوان يكي از پدران روانشناسي مدرن شناخته ميشود. جيمز اغلب يا دچار افسردگي بود يا از ضعف جسماني رنج ميبرد. نوشتن كتاب «اصول روانشناسي» 12 سال از وقت او را گرفت. جيمز در مقدمه كتاب خود نوشته است: «قطر كتاب به حدي رسيده است كه هيچكس به اندازه خود نويسنده از آن پشيمان نيست. در اين عصر پر مشغله، انسان بايد خيلي خوشبين باشد كه انتظار داشته باشد كتابي كه 1400 صفحه دارد خوانندگان زيادي پيدا كند.» البته اين به اصل كتاب مربوط است كه دو جلد دارد. جيمز نسخه خلاصه شدهاي نيز براي دانشجويان كالج تهيه كرد تا مجبور نباشند نسخه كامل آن را بخوانند. نسخه خلاصه شده اين كتاب به نسخه «جيمي» معروف كه از نام خود جيمز گرفته شده است. با توجه به اندازه و حجم اين كتاب، ميشود گفت خلاصه كردن شاهكار جيمز، به نوعي گستاخانه است. در اينجا نمونهاي از ايدههاي مطرح شده در اين كتاب را ميآوريم تا بتوانيد با محتواي كتاب جيمز آشنا شويد.
جيمز مينويسد: «وقتي كه ما به مخلوقات از بيرون نگاه ميكنيم يكي از اولين چيزهايي كه توجه ما را به خود جلب ميكند اين است كه آنها بستههاي عادت هستند.»
جيمز در تحقيقي كه در مورد فيزيولوژي مغز و سيستم عصبي انجام داد به اين نتيجه رسيد كه عادتها را ميتوان «محصول خروجي مراكز عصبي» ناميد كه دربرگيرنده يك سري مسير عصبي هستند كه پي در پي تحريك ميشوند. وقتي كه يكي از اين مسيرها بوجود ميآيد از آن به بعد عبور جريان عصبي از آن مسير آسانتر صورت ميگيرد. جيمز بين رفتار حيوانات كه از روي عادت است و رفتارهاي مربوط به عادات، تمايز قائل شده بود. در حاليكه رفتار اكثر حيوانات، خودكار و نسبتا محدود و ساده است از آنجايي كه خواستهها و اميال انسان وسعت بيشتري دارند اگر بخواهيم به نتايج خاصي برسيم بايد آگاهانه عادتهاي جديد را براي خودمان ايجاد كنيم. مشكل اين است كه براي ايجاد عادتهاي جديد و مناسب بايد زحمت كشيد. جيمز مينويسد كليد كسب عادتهاي خوب اين است كه در مورد تصميماتي كه ميگيريد قاطعانه عمل كنيد. عمل كردن، موتور حركت بخشي از سيستم عصبي ما محسوب ميشود كه آرزو را به عادت تبديل ميكند. مغز بايد مطالق آرزوهاي ما رشد كند. مسير مورد نظر در مغز ايجاد نميشود مگر به واسطه تكرار عمل. از نظر جيمز نكته مهم اين است كه نبايد از سيستم عصبي، دشمن ساخت بلكه بايد با آن متحد شد يعني بايد از قابليتهاي آن در جهت درست استفاده كنيم: «درست همانطور كه مصرف نوشيدنيهاي الكلي بهصورت پراكنده اما به كرات ميتواند ما را به يك دائمالخمر تبديل كند، كارهايي كه به كرات اما بهصورت پراكنده انجام ميدهيم نيز ميتوانند ما را به يك فرد مقدس در حوزه اخلاقيات، يك صاحبنظر در حوزهاي خاص يا يك كارشناس علمي تبديل كنند.» با اينكه فكر ميكنيم اين طور نيست وقتي اعمال پراكنده ما روي هم جمع ميشوند، يا به ما قدرت ميبخشند يا اينكه باعث شكستمان ميشوند. روانشناسي جيمز، فردي است. يعني از نظر او حرفهاي كلي در مورد «انديشه» و «احساس» به عنوان مفاهيم انتزاعي در مقايسه با واقعيتهاي فردي مثل «من فكر ميكنم» يا «من احساس ميكنم»، زياد با معني نيستند. جيمز مينويسد هر فردي توسط يك ديوار كه جمجمه نام دارد از ديگران جدا ميشود و تاكيد دارد كه دنيا دقيقا به دو نيمه تقسيم شده است كه يك نيمه آن مخصوص به هر فرد بهصورت جداگانه و نيمه ديگر آن مخصوص ديگران است. تقسيم دنيا به دو نيمه «من» و «ديگران» كمي اختلاف برانگيز است خصوصا براي كساني كه تصور ميكنند براي ديگران زندگي ميكنند. با اين حال اين دقيقا ويژگي انسانها است. چون هر فرد درون سرش يك مغز دارد و با آن بقيه دنيا را ميبيند. او متوجه شده بود كه هرگز نميشود بيشتر از يك بار دقيقا يك فكر خاص را در سر داشت. شايد دچار توهم شويم و تصور كنيم كه يك فكر خاص عينا و دقيقا مانند دفعه اول به ذهنمان خطور كرده است اما اين واقعيت كه در دنيايي زندگي ميكنيم كه مرتب در حال تغيير است و ضرورت دارد كه به طور دائم واكنشهايمان را تغيير بدهيم، به اين معني است كه غير ممكن است يك فكر دقيقا به همان صورت اوليه مجددا به ذهنمان خطور كند:
«اغلب اوقات خودمان از تغيير كردن ديدگاهمان در مورد يك موضوع خاص تعجب ميكنيم. مثلا از نظري كه يك ماه پيش در مورد موضوع خاصي داشتيم تعجب ميكنيم زيرا ذهنيت ما تغيير پيدا كرده است ولي علت آن براي ما معلوم نيست. سال به سال ديدگاه ما نسبت به مسائل تغيير ميكند و اين هيچ ايرادي ندارد زيرا به خاطر همين تغيير مداوم، اين حركت دائمي و بازگشت به تعادل است كه به ما انسان ميگويند.»
نثر جذاب و ممتاز جيمز به علاوه لحن خودماني و آشناي او از اصول روانشناسي كتابي ساخته است كه هنوز خواندني است. جيمز هميشه تحتالشعاع برادرش هنري جيمز قرار داشت كه روانشناس نبود و معروف بود كه ميگفتند هنري جيمز روانشناسي بود كه رمان مينوشت و ويليام جيمز رماننويسي بود كه مطالب روانشناسي مينوشت! خواندن كتاب «اصول روانشناسي» ساده نيست؛ بخشهاي خوب آن در ميان فصلهاي طولاني كه يا كاملا فني هستند يا در مورد مفاهيم مشكلي صحبت كردهاند، پنهان ماندهاند. خود جيمز به خوانندگانش پيشنهاد ميكرد كتاب را ورق بزنند و بخشهايي را كه مورد علاقهشان است مطالعه كنند نه اينكه كل اثر را بخوانند و اين پيشنهاد از طرف كسي كه به بنيانگذاري يك علم كمك كرد، شكستهنفسي است.




